اتاق
برای فکر های دو نفره
زیادی کوچک است.
از خانه بیرون می زنم
از خواب هایم
ب زمستان می رسم؛
برف در مرز های من
.. باریدن می گیرد.
اتاق
برای فکر های دو نفره
زیادی کوچک است.
از خانه بیرون می زنم
از خواب هایم
ب زمستان می رسم؛
برف در مرز های من
.. باریدن می گیرد.
.
.
.
.
.
.
.
باید دریا را
ب شریان های این شعر پیوند بزنی.
ماهی ها
تنها
شوری اشک
بر لبانشان مانده.
.
.
.
.
.
.
.
ب تو ك فــــكر مي كنم
افــــكارم آب مي شوند
مـــــاهـــي قــــــرمـــــــز
تنهايي هيچ كدام از كلمه هاي توي شعرهايم نبود
بنويسمشب ياد بياورد ..
توی آلبوم های قدیمی
همیشه؛ لبخند می زنم
ب قامت زنی ک
این روزها شده ام.
پشت پنجره ی خانه ت
شبیه بچگی ها ؛ آنقدر دور
گم می شوی در حلقه های خاکستری دود.
چشم هایم را ب پرده دوخته ام
ب مرد آن سوی پنجره
ب تنهایی خودم این سوی تمام فکر هایی ک
معلق مانده اند .
چند دقیقه قبل ..
بهار بود،
نگاه ملتهب شاخه
روی دست های باد.
از این دست ها
هیچ پرنده ای پر نمی گیرد
و آغوش من این روزها
دیگر هق هق رویای کودکی ات را آرام نمی کند.
نه، ما هیچ کداممان نمی دانیم
زمان
کدام سمت این جغرافیای خونی
به خواب روزهای پاییزی رفت.
پ.ن:
قُل اَعوذُ بِرَبِّ الفَلَق .. مِن شَرِّ ما خَلَق ..
بگو به پروردگار سپیده صبح پناه می برم از شر هرچه خدا آفریده استـ ..
قبل نوشت: گاهی اینجا هستم ...
من این شعرها را وقتی خواندم به روز های دور و نزدیک زندگیم .. به اتفاقات تلخ و شیرین زندگی ام ..
به آینده ی نا معلوم ام رفته ام ..
شعرهای کتاب محمد علی حسلنو را می گویم :
نه!
هیچ تصویری
عکس تو نیست
عکس تو یعنی
کمرنگ شدن من
در جاده هایی که بی وطن می روند
.
.
.
لینک دانلود:یک دقیقه سکوت!
در حوالی خودم که راه می روم
می رسم به تو
وقتی من خورشید توی نقاشی باشم
هیچ رویایی به تاریکی این شب ها نخواهد بود.
هر روز که در حوالی خودم راه می روم
می رسم به تو
از تو تنها خنده ای که قاب این پنجره ها را به بهار نزدیک می کند
از من
صدایی که در حنجره ی باد آواز می خواند، مانده .
پ.ن۱: هنوز پاییز است ...
پ.ن۲: دارم به دست های باد فکر میک نم وقتی گونه هایت را لمس می کنند
پ.ن۳: این روزها بیشتر اینجاهستم.
پ.ن۴: کمپین حمایت از شعر نوین .. امضا کنید برای شعر
برای آینه خنده ای بفرست
که پیر نشود
برای من
کسی که آسمان را از قلمدوش حرف هایم بردارد.
شاید نفس هام را حبس کنم
تا نفهمی این روزها
شبیه همان حسی ام
که تمام پنجره ها از پاییز می گیرند
خیال می کنی آیا
اگر خدا را از پشت این پنجره ها صدا کنم
نمی شنود؟
یا شاید خیال می کنی
خدا از این پایین همانقدر دور است
که من از آن سوی این مرزها ...
در گوشه ای از ذهنم خاک می خورد
خبری که قاصدک از پاییز آورده بود
حالا پشت تمام کلمات نفس های من حبس شده
تا نفهمی این سطرها را
از هرطرف که بخوانی
به خودت می رسی.
پ.ن۱:
جایی که هیچ کجای این جهان نیست
آسمان
به اندازه تمام بهارهای نیامده
جا برای زندگی دارد ...
شاید زمین جای دیگریست
پ.ن۲:
ای زندگی غمگین ما ...
پ.ن۳:
این شعر بک تجربه قدیمی است که برای اینجا گذاشتنش هزارتا دلیل دارم .
حرف این کلمات تو بودی
و من
نمی دانستم کجای شعر
چند قطره اشک بریزم
گلی سبز می شود.
پ.ن۱: این روزها بیشتر مشغول خودم هستم تا زندگی!
پ.ن۲: این روزها فهمیده ام دوستان خیلی خوبی دارم !
پ.ن۳: درس خواندن مهم ترین کار دنیا نیست اما سخت ترین کار دنیا می تواند باشد ...
پ.ن۴:
کم مانده بود باور کنم
زمین به دور محور چشم های تو می چرخد
پ.ن۵: شاید زمین جای دیگریست
دارم شبیه این کلمات
درون خودم جوانه می زنم
و تا بهار تنها به اندازه دست های تو فاصله هست.
همه چیز از دست های تو شروع شد
وقتی که بالا آمدند
و تمام روز به رد رفته ی پرندگان لبخند زدند.
دارم شبیه
پرنده ای که خلاف جریان باد
پرواز می کند
عاشق ات می شوم.
پ.ن۱:پست قبل را بدون هیچ دلیلی حذف کردم ..
پ.ن۲:این روزها گرگ و میش جای امنی برای شعرخوانی است ..
پ.ن۳:هنوز هم مرددیم .. من و تمام کسانی که در من نفس می کشند ..
پ.ن۴:
تمام شد
رویایی که پرنده را
به پرواز عادت داده بود
نیستم تا مدتی...
دارم فکر می کنم
به لهجه باران های این حوالی دوستت داشته باشم
یا به خط چینی روی تمام
حرفهایم بنویسم
تو گنگ ترین حسی هستی
که می تواند
شبانه مرا به خواب هایش بخواند.
پ.ن۱:
حس کودکی را دارم که مادرش میان جمعیت گم شده ... !
پ.ن۲:
باید نسل هرچه نظر خصوصی است از این بلاگفا بردارند / ...
پ.ن۳:
ناخوشم ... این روزها ناخوشم از تمام دنیا ...
مانده ام در تو
شبیه فریادی
که تنها یک شلیک را کم دارد.
پ.ن۱:
صدای نفسهام را حبس می کنم تا بعد .
پ.ن۲:
این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی ...
تمام جاده ها از قدم های تو آغاز شده اند
وقتی پاهایت قد کشیدند
و جهان کلمه ای بود
که از پشت بام خانه
تنها یک نگاه فاصله داشت.
دارم خودم را به ندیدنت عادت می دهم
به کسی که در آینه با من حرف نمی زند
که بارها سایه ام را در تاریکی خفه کرده
در من کسی،
خودش را به شریان های این شعر پیوند می زند
کسی
خودش را می زاید
جیغ می کشد.
پ.ن۱:
" انسان برای شکست ساخته نشده است .. انسان را می توان از بین برد .. اما نمی توان او را شکست داد .. "
ارنست همینگوی
پ.ن۲:

تمام می شویم بی هیچ حرفی
و همیشه آخر قصه است
که یکی هست
یکی نیست
.
.
.
پ.ن۱:
" دنیا اینطوری است .. اول آدم خودش دیگران را ترک می کند .. بعد وضع بر عکس می شود .. گاهی این چیزها را که می بینم فکر می کنم شاید باید ایمان بیاورم که عدالتی هم هست .. "
گراهام گرین ..
پ.ن۲:
آدم وقتی وبلاگش سه ساله می شود چه حسی باید داشته باشد؟
پ.ن۳:
به لطف بلاگفا این چند روزه به هر وبلاگی سر زدم نشد نظر بذارم دوباره ...
پ.ن۴:
این روزهای ناباورانه ی بی باران...تنها به دنبال ثانیه ای می گردم که بایستد و خیال کنم همه چیز به پایان رسیده ..شاید دستی بالا بیاید که تمام...
رویاها هنوز هم می توانند
پشت پنجره اتاقم دریا شوند
و یا جنگلی که فقط
چندتا از درخت هایش
به منظره این اتاق می آید.
چشم هایم در لباسی جا ماند
که به اندازه بلوغ یک واژه جا داشت
حرف هایم در گوش های کسی که
به اندازه کرم ابریشم
پروانه شدن را فهمید.
حالا خودم را
درون زنی می بینم که
کودکی را لای گل های پیراهن چند سالگی اش
در یک غروب بهاری گریسته.
پ.ن: من جنون دارم شاید ... انگار که صبح ساعت چهار با تو دور پارک فرح میدوم و منتظر میشوم تا بیایند و من و تو را ببرند در سال ٣٣ اعدام کنند ... گاهی هم به جلو میدوم، میبینم آنهایی که در سال ٣٣ ما را اعدام کردند در سال ۵٨ اعدام میشوند .. "
رضا براهنی ...خطاب به پروانه ها..
هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم نشاید، هرچه نویسم هم نشاید، و اگر هیچ ننویسم هم نشاید، و اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید. و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید
رساله ی عشق ..
پ.ن: نیستم تا مدتی...
در دست های من
هندسه چشم های کسی نقش بسته.
هر بار گریه می کند
دست هایم جوانه می زنند
(سولماز حسن زاده وبلاگی دارد به نام دستهایم جوانه می زند)
پ.ن:سلام
پ.ن:این همه نبودن هایم پر از دلیل است زیاد نمی توانم نت بیایم جبران می شود بعدها...
پ.ن:مملکتی داریم...!
زندگی خوابهای گذشته است که تعبیر میشود ...
عباس معروفی
.
.
.
1
سایه ها
به دنبال شاعرانی اند
که شعرهایشان ابری نباشد
2
چرخ می زند دور سرم
پرنده ای که
در هوا کشیده ام
3
هنوز هم نگاه زنی
که خیال می کند
شعرهایش را می خوانی
به سمت دور دستی است
که زیباتر نشانت می دهد
این حرف ها بهانه اند
هنوز هم منتظرم
در یکی از همین سطرها عاشقم شوی
پ.ن:برای نبودن هایم هیچ دلیلی ندارم
پ.ن:شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روید
بوی هجرت می آید...
پ.ن:بهار هیچ شعر تازه ای ندارد...
حرفی هست و این بار تو نیستی!
.
.
.
از برخورد انگشتانم با موهای ات
چیزی نمانده
در این شعر باد طوری می وزد
که مرا با خود می برد
و ساعتی دیگر
در چند سطر بعد
سوت مداوم کتری
خواب ات را بر هم می زند.
.
.
.
از یک لبخند شروع شد همه چیز
ادامه ام را بر دوش گرفته ام
و می دوم
و این تنها یک قسمت از من است
که همراه تو فرار می کند
بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد
.
.
.
ماهیان خستگی تورها را
فهمیده بودند
دریا حوضی بود
که در خانه مان جا نمی شد
و پدر ماهیگیری
که تورش دیگر لبخند نمی زد.
پ.ن۱:
گاهی برای زندگی کردن وقت کم می آوردم آنقدر که سرو ته کارهایم را می زدم و همیشه می ماندم در لحظه شروع در آغاز و نمی توانستم تا انتها بروم جایی که آرزو بود هدف بود و حالا وقت اضافه می آورم انقدر که دلم برای دویدن های گاه و بیگاه برای کمی خستگی تنگ شده ... خیلی ...
امروز بیست و نهم فروردین هزار و...
چقدر سمت سیاست دروغ می گوید
چقدر خون سیاوش
چقدر لب دوزی
دوباره یک گل سرخ که قطره قطره فرو ریخت
در زمینه ی شب ... محمد رضا عبدالملکیان ...
۱
از انتهای دریا
از شوری آبی
که مانده بر گونه ات
از ساختمانی
که تو را کشت
از کدام روز
این قدر زیبا شده ای
که هر شب خواب ات را می بینم
و تا صبح
در آغوش می گیری ام؟
۲
من چشم می گذارم
یک
دو
سه
چهار
پنجشنبه
پیدا می شوی
در آخرین قطعه دنیا...
شوالیه ای که در من
نفس می کشد
مدام قد می کشد
شوالیه ای که در من قد می کشد
هر روز با خودش به جنگ می ایستد
می میرد
زنده می شود
می میرد
زنده می شود
می ...
زند...
پ.ن:
جای من اگر می بودی.. میان دید و بازدید های بیهوده ی نوروزی کسی از حالت اگر می پرسید که "خوبی"؟ ... راست می گفتی...
پ.ن:
این روزها زیاد این موسیقی را گوش می دهم ... song for eli
ترانه ای تکراری ..
بویِ عیدی ، بویِ توت ، بویِ کاغذ رنگی ، بویِ تندِ ماهی دودی وسط سفره ی نو
بویِ یاسِ جانمازِ ترمه ی مادر بزرگ/با اینا زمستونُ سر می کنم .. با اینا خستگیمُ در می کنم ..
ترانه ای تکراری،سماجتِ گرمِ زمستانی تمام شده را به سمت خنکای خاطره ی بهار برد که همیشه شره می کند از سمت موهای بلند مادر بزرگ و از اسکناس های لای قرآن،از میان هیاهویی که کوچه و بازار را طی می کند تا می رسد به سراپای خستگی های من ..
بهاری که می آید به سمت همه قصد و نیت من به نو شدن..همه قصد و نیت تو به عاشق پیشگی..
حیف! اگر این بهار هم به رسم نا شیدائی،قرار باشد که بیاید .
هنوز هم حیف!
پ.ن: این پست پ.ن زیاد دارد ...
۱. ۸۸ آنقدر کوتاه بود که ... :(
۲. همیشه خیال می کردم،نمی توانم کسانی را که بدی های بزرگی در حقم انجام داده اند را ببخشم .. اما حالا بخشیدم به هیچ ...
۳. یک تشکر بزرگ از کسانی که این دو سال مرا خوانده اند ... :)
۴. در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ..
۵. پنجمین قسمتش باشد بین من و تو ... بماند برای بعدها .. برای سالهای بعد شاید. فقط با چون منی به غیر محبت روا نبود ...
..
سال نو مبارک
امروز نوشت: شنبه ۲۲/۱۲/...
این روزها دلم برای تو و تمام فکرهایی که تو آوردی ... چقدر تنگ شده!
وقتی که سایه ها سکوت می کنند
هیچ عابری
خستگی قدم هایش را به خاطر نمی آورد
و من برای غربت کوچه ها
شعری خواهم سرود
که هیچ برفی در آن
رد پاها را از یاد نمی برد
پ.ن:
بگذار برای تو از قصهای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
یعنی که میشود فراموش کنند ؟ ...
حسین نوروزی
گلوله ها که شلیک شدند
تمام شد،تمامِ آنچه
مادر را زنده نگه می داشت
تمام شد رویای یک ستاره در خواب
گلوله ها که شلیک شدند
کلماتم را
یکی یکی
برای تنهایی سرباز ها می فرستادم
و برگشت می خوردند
نامه هایی که بوی باروتشان
رد نگاه تو را
در من قاب می گرفت
در اولین جنگ از جهانی که
کودکی مرا کشت
دخترانی بودند
که با نگاهشان
خاکریزها را یکی یکی فتح می کردند
پ.ن۱: ...
پ.ن۲: ...
پ.ن۳: زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.