همیشه یواش بی صدامی یاد.وقتی می یادحتی کوچکترین تغییری احساس نمی کنی انگارنه انگارکه اومده.تو کوچه،خیابون،توجایی که بهش می گی خونه،فرقی نمی کنه موقع اومدنش خبرت نمی کنه...اما،اما همیشه پرسروصدامی ره.امانه...انگارهمیشه هست وخیال رفتن نداره.فقط بعضی اوقات ازدستت عصبانی می شه وتوفکرمی کنی که الان که بره...
وقتی صبح توآیینه پلکهای بادکردم رومی بینم یادم می افته که همیشه وهمه وقت باهام بوده فقط بعضی اوقات حواسم بهش نبوده.خدایی این بی حواسی عمدی نبوده.
نفهمیدم ونمی فهمم...
گوشام وتیزکردم تاباشنیدن کوچکترین صدایی یه جایی گوشه دلم گیرش بندازم واین همه سوال رو که این همه سال یه گوشه دلم جلوي چشماش نوشته ام، رديف و پشت هم دوباره بچينم جلوش.
توي تاريکي، همه چيز مثل هم ميشه. منطق من کنار منطق دنيا، حجم مشابهي دارن.
کاش اينجا نبودم.

دل خوش کرده ام به صدايي که از ته تهاي دلم ميگه :
اگه ميخواي بري، پيش او که رفتي، بهش بگو از خدا بخواد تو رو ببخشه.
مي دونم اينبار هم که پيشش برم، باز يادم ميره. اينبار به انگشتم، طناب ميبندم...