به بهونه بهار...

  تا آن سوی خدا...

شایدبهارنام دیگرتوباشد...

عطرتمام این روزهای بهاری
دربدن من می پیچد
ومن
صبح هابه خلوت
اتاق خواب درهم ریخته خودمی روم
فقط صبح ها
تاازآن پنجره آمدنت راببینم
ببینم چنددرخت دیگرجوانه زده؟
چندکبوتردیگرخودکشی کرده.
عطرتمام روزهای بهاری در من
می پیچد
وخون دررگ های من
می لغزد
درزیرپوست کدرمن
بالامی رودوبازپایین می آید
عطرتمام روزهای بهاری
زنده می کند
من راکه بارفتنت
روزهاست مرده ام...
این حوالی هاهنوزهم باران می بارد
هنوزهم کبوتران کوچه مان
جلدچشم های تواند
کبوتران اینجا
درسرگردانی نبودنت خودکشی می کنند
...................................................................
  پ.ن:
کوچه های شهرم پرشده ازعطرتو
بهارقول داده اول فروردین به دیدنم بیاید
                           نمی دانم شایدبهارنام دیگرتوباشد...
........................................
برای همه آنهایی که امسال درنبودعزیزی سفره شان شش سین دارد
برای همه آنهایی که سبزی حضورکسی راکم دارند.

دختری ازجنس آفتاب...

هنوزماه درآسمان نیست،ستاره ای هم نیست.تنهاابرهاهستندوباران.هواکم کم تاریک می شودوباران هم بیشتر.نگاه اوتنهاباسنگ فرش خیابان بازی می کند.گونه هایش کاملاازبارانی که می آیدخیس خورده ودستهایش از سرماجمع شده .قطره های اشکش درباران گم می شودهمانطورکه در سیاهی ذهن گم می شودچهره دختری ازجنس آفتاب.همانطورکه گم می شود نام اودرافکاردرهم ریخته اش...امایادش هنوززنده است.هرگاه که باران می بارد یادش زنده ترمی شودازهمیشه.
هواکاملاتاریک شده.اماهنوزماه درآسمان نیست.ستاره ای هم نیست،تنها ابرهاهستندوباران.بغض آسمان شکسته.بی مهاباقدم برمی دارد.نفس هایش عمیق ترشده وهربارپلک زدنش بیش ازچندثانیه طول می کشد... اخمی که سالهاست روی پیشانی است رابازمی کندوبه باران می دهدش. سیاهی چشمانش پرازخواهش است واضطراب.پوست صورتش روشن است وموهایش که کمی بلندشده پیشانی اش راپوشانده...درپیاده روقدم برمی دارد.پیاده روشلوغ است.چترهایی رنگی درپیاده رودرحرکتند.
مردی ازکنارش می گذردکه درمیان دستهایش دسته گل یاسی داردشایدگلها رابرای همسرش می برد.همه جارابوی خاک باران خورده ویاس گرفته...
چه گل زیبابوخوشبویی است یاس.
یادهاتازه اند.
چه غروب دردناکی بودآن روزکه دختری ازجنس آفتاب به اوگفت دیگردوستش ندارد،اصلاازاول هم دوستش نداشت،همان روزکه برای او یاس هایش راپس آورده بود.یاس هایی راکه خشک شدند.همان روزکه گفت دیگربه قرارهای زیرباران نمی آید،آخرهروقت که باران می باریدزیربیدمجنون ها انتظارهم رامی کشیدند.همان روزکه رفت برای همیشه هم باران می بارید.
حالاهربارکه باراان می باردمرد،زیربیدمجنون هاانتظارمی کشدبرای آمدن دختری ازجنس آفتاب.ساعتها می گذردوهمچنان می ایستدزیردرختان ولی...
هواکاملاتاریک شده.اماهنوزماه درآسمان نیست.ستاره ای هم نیست،تنها ابرهاهستندوباران.
بیدمجنون هاته این خیابان هستند.راه کمی مانده تاآنجا.شایدامشب بیاید دختری ازجنس آفتاب...
بیدمجنون هاشاخه هایشان رابه سوزسردی که می وزدسپرده اند.خیابان کاملاخلوت شده.مرددستانش رادرجیب بارانی مشکی اش کرده.هواسردتر شده.باران اماهنوزهم می بارد.عطریاس می آید.
چه گل زیبابوخوشبویی است این یاس...
مردهنوزهم قدم برمی دارد.عطریاس هنوزهم می آید.
 بیدمجنون هاهمانجادرهمان نزدیکی هستند.دختری ازجنس آفتاب آنجاست زیربیدمجنون هاانتظارمی کشد.قراری زیرباران.مردقدم هایش تندترمی شود.دخترک هنوزنشسته...مردلحظه ای می ایستد.دخترک به رامی افتد به سمت ماشینی که کنارخیابان پارک کرده همان ماشین مشکی رنگ رامی گویم.
مردهنوزهم ایستاده،باران شدیدترشده.مرددلش پرمی کشدبه سمت دخترک اماهنوزهم ایستاده.ماشین به سرعت به راه می افتد...دختری نیست زیربیدمجنونها ازجنس آفتاب...
مرداماهمچنان ایستاده،گونه هایش کاملاازبارانی که می آیدخیس می خورد.
 
............................................................................
پ.ن:کجاست جای رسیدن وپهن کردن یک فرش وبی خیال نشستن.
پ.ن:بی صبرانه منتظربهارم،الان چندساله بهارروندیدم،خدایازودتربیارش...
پ.ن:ازبابت تاخیرم واقعامتاسفم.