واژه ای هنوز در قفس است!

 

و واژه

همان سکوت است

که خودش را به دار آویخته

.

.

.

 

کودکیم را مادر

در پستو پنهان کرده

و صدای گریه هایی

که کلاغ قصه های مادر بزرگ را

گم کرده است

چند وقتیست خوابمان را

زیر لحاف خفه کرده.

 

پ.ن:

وفا افسانه ها دارد که می باید شنید از تو ..

پ.ن۲:

زیاد شعر نمی شوم که بخواهم کسی را دعوت کنم.سپاس از آن هایی که همیشه می خوانندم.

از سلینجر تا ... اینجا!

 

شاید لکنت چشم های من

تصویر تو را

قاب می گیرد

در میدانی

که تنها یک اسم

ماند بر آن

 

لکنت حرفهای من

راه آب را می بندد

گلوی شعر را خشک می کند

دست کلمات را می برد

گوش ها را کر می کند

و گوشواره ها را ...

 

پ.ن:این شعر برای خالی نبودن عریضه می باشد(پ.ن را عشق است)

پ.ن:

.. دعا می کنم وقتی به سراغ روانکاور می روم آنقدر دور اندیش باشد که از یک متخصص پوست هم بخواهد در جلسات شرکت کند. از یک متخصص پوست دست. از دست زدن به بعضی آدم ها دست هایم زخم شده. یکبار توی پارک زمانی که فرانی هنوز کالسکه ای بود دستم را روی پس سرش گذاشتم و زیادی آنجا نگه داشتم. یکبار دیگر در سینما لوئو در خیابان هفتاد و دوم وسط فیلمی ترسناک این قضیه با زویی تکرار شد. او شش یا هفت ساله بود و رفت زیر صندلی تا یک صحنه ی ترسناک را نبیند. دستم را روی سرش گذاشتم. بعضی سرها و بعضی رنگ ها و جنس موی آدم نشان و علامتی دایمی بر دستم می گذارند. چیزهای دیگری هم هست. یکبار شارلوت از دستم فرار کرد به بیرون استودیو و من هم لباسش را گرفتم تا بایستد و نزدیک من باشد. یک لباس نخی زردرنگ که من عاشقش بودم چون خیلی برایش بلند بود. هنوز یک لکه ی لیمویی-زرد کف دست راستم هست ... خدایا اگر مشکل من اسمی در پزشکی داشته باشد همان بدبینی معکوس است! .. چون من فکر می کنم که مردم نقشه می کشند شاد و خوشبختم کنند ...

تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران ..

 

 

شاید کمی مرگ...

 

".. من این ها را چرا برای تو می گویم؟که تو را منصرف کنم؟

نه کار من تمام است.خودم هم می دانم.می دانم هم که آن دست های ظریفت را برای پنهان کردن لرزش های خفیفش در جیب های کتت قایم نکرده ای.می دانم که آن تشعشعات مرگ آوری که از تماس دست های ظریفت با آن شئ فلزی سرد ساطع می شود از جنسی بی برگشت است .."

(همنوایی شبانه با ارکستر چوبها .. رضا قاسمی)

 

پ.ن:  

گویند  سنگ لعل شود  در  مقام صبر

آری  شود  و  لیک  خون  جگر  شود

 

روزی روزگاری...یک نگاه!

 

نگاهت را سمتی بگیر

که باد نبرد

این پرنده را...

 

 

.

.

.

...تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد