پاییز را مادر در پستو پنهان کرد

(لطفا کمی بی رحم باشید!)

در این شعر

به دنبال من نگرد

 

در پاییز رفته ام.

حالا

سرمای زمستان

آدم برفی را می گذارد در شعرم

آدم برفی تو را کم دارد

خواب غبار گرفته ات را می تکانی

چروک اویزانش می کنم

روی بند

کمی آفتاب می ریزد

از این به بعد

هوا

آفتابی

و تو

در لابه لای انگشتانم

گرگ می شوی/پروانه می شوی

من می شوی

سایه...

 

در این شعر به دنبال من ...

بیا!

 

پ.ن:نگاهت یک رنگ بیشتر نیست

قاب می گیرمش

روی دیوار

 

گریستن ات

غرقم می کند

در اتاق

 

 

شاید یک بغض

 (این روزها فقط پاییزیم)

خنده های تلخ مال تو بود

و خیابان تنها یادگارت

 

پهنای لبخندت

از اینجا

تا همان خیابان و پاییز و

من،

تنها باز مانده

آخرین نسل از درختان روییده در خیابانم

پاییز خواهر نداشته من است

 

و از این شهر

تنها

خاطره دستهایت

در  پیاده رو

مال من بود

 

پ.ن۱:(برای کودک درونم:)

جوراب های صورتی ات را

تا خرخره بالا کشیده ام

و این یک قتل عمد نخواهد بود قطعاً

 

 

آی آدم ها

مردی

تمام پاییز را سرفه می کند

در صورتم

این بیماری واگیر دارد

 

با صدایی بلندتر 
رنگی دیگر
بخوان

 

این پاییز نیست

مردی

گرد روی شانه هایش را تکانده است

کسی سرفه کرده است

 

حنجره ام می سوزد

 

پ.ن:این روزها شعر نمی شوم

 

پ.ن:یک نفر دارد به ریشه ام می زند

در این جنگل تاریک که می بینید...

آی آدم ها...

گاهی هم...!

از تمام این پاییز

سهم من

خیابانی

که خستگی

قدمهای مردمان شهر را

های های

گریسته است

 

 پ.ن۱:

شاید
سهم من

از تمامی این پاییز
رنگ برگهایی باشد
که پشت چشمهایت را
در هوایی بارانی
تند تر

گریسته است (حسین صولتی)

پ.ن۲:

وقتی تو نیستی

خورشید تابناک

شاید دگر درخشش خود را

و کهکشان پیر گردش خود را

از یاد می برد (حمید مصدق)

دور می شوم

و شب به وسعت نگاه پنجره

دخترکی به تلخیِ تمام کابوس های جهان

سکوت

ستاره رویاهایش را خاموش می کند

فراموشی

در هجوم دنباله دار آسمان و زمین

در آغوش می گیردم

زیر گوشم زمزمه می کند:

امشب هیچ جغدی آواز نخواهد خواند...