سیب
سیب سرخ خورشید....
.
سیب سرخ خورشید....
.
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
وباشنیدن یک هیچ می شوندکدر
عاشق همیشه تنهاست......
تومرامی فهمی
من تورامی خوانم
واین ساده ترین قصه یک انسان
تومرامی خوانی
من توراناب ترین شعرزمان می دانم
وتوهم می دانی
تاابددردل من می مانی
زندگی برگ بودن درمسیربادنیست
امتحان ریشه است
ریشه هم هرگزاسیربادنیست
زندگی چون پیچک است
انتهایش می رسد
پیش خدا.....
بایادخدادلهاآرام می گیرد....
اومدم که حرف بزنم اما الان هرچی فکر می کنم یادم نمیاد ازچی....
شایدازتنهاییام.شایدم ازشلوغی دوروبرم.آره دوروبرم یه عالمه آدم هست که منو نمی بینن به خاطراینه که تنهام.
تمام فکروذهنم پرازحرفهای تکراریه که همه روازبرم،اونقدرتکرارشون کردم که حالم ازشون بهم می خوره.دنباله یه حرف تازه شایدم یه سکوت طولانی درسکوت حرفهای ناگفته زیادی هست که آدما با نگاه بهم می گن،من عاشق این نگاهم.
ساکت باشید.
یه کبوتر پشت این پنجرست.
.
.
.
.
کبوترپرید.
حالامن اینجامی مونم تایکی دیگه بیاد.
آروم می شینم وبه آسمون نگاه می کنم.
آروم فقط نگاه می کنم.
.
.
.
این پنجره قرار نبود این جوری باشه.هرچی فکر می کنم یادم نمیاد قرار بود چه جوری باشه.........
ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .
ياد من باشد تنها هستم
ماه بالاي سر تنهايي است.

چی می شدخدایا...
اگرساحلی دوربودم....!
شبی بادوبازوی بگشوده خود
تورامی ربودم...تورامی ربودم....
چی می شدخدایا...
دشت هایی چه فراخ!
کوهایی چه بلند!
درگلستانه چه بوی علفی می آید!
من دراین آبادی،پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری،ریگی،لبخندی....
.
.
لب آبی
گیوه هاراکندم،ونشستم،پاهادرآب:
من چه سبزم امروز
وچه اندازه تنم هوشیاراست!
نکنداندوهی سررسدازپس کوه.
ظهرتابستان است.
سایه هامی دانند که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن وپاک،
کودکان احساس!جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.
آری!تاشقایق هست زندگی بایدکرد.
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه های چاهی
درانتهای خودبه زمین می رسد
وبازمی شود به سوی وسعت این مهربانی های مکررآبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
ازبخشش شبانه ی عطرستاره های کریم سرشارمی کند
ومی شودازآن جا
خورشیدرابه غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافی است
وقتی که اعتماد من ازریسمان سست عدالت آویزان بود
ودرتمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه،تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
بادستمال کهنه قانون می بستند
وازشقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود
هیچ چیز،به جزتیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید،باید،بایددیوانه وار دوست بدارم
حرفی به من بزن
من درپناه پنجره ام
باآفتاب رابطه دارم
پرنده مردنی است،دلم گرفته است،دلم گرفته است
به ایوان می روم وانگشتانم رابرپوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند،چراغ های رابطه تاریکند
هیچ کس مرابه آفتاب معرفی نخواهدکرد
کسی مرابه مهمانی گنجشک هانخواهدبرد
پروازره به خاطربسپار
پرنده مردنی است.......

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
پیرمردی صبح ازدرخانه خارج شد درراه بایک ماشین تصادف کرد وآسیب دید.عابرانی که میگذشتند اورابه بیمارستان رساندند.پرستاران پس ازپانسمان زخم های اوگفتند:که بایدازتوعکسبرداری شود تاجایی ازبدنت آسیب ندیده باشد.پیرمردغمگین شدوگفت:احتیاجی به عکسبرداری نیست.پرستاران دلیلش راپرسیدند.گفت:زنم درخانه سالمندان است هرصبح به آنجامی روم تاصبحانه رابااوبخورم،نمی خواهم دیرشود.پرستاری به اوگفت:خودمان به همسرت خبرمی دهیم.پیرمردبااندوه پاسخ داد:خیلی متاسفم چیزی رامتوجه نخواهدشد.حتی مراهم نمی شناسد!!!!!
پرستاران باحیرت پرسیدند:وقتی نمی داندشماکه هستیدچراهرروزصبح پیش اومی روید؟پیرمردباصدایی گرفته پاسخ داد:
اما من که می دانم اوچه کسی است......