خواب های من همیشه به حقیقت می پیوندند
ومادرم تعبیرشان را
از پیرزن عصا به دستی می پرسد
که موهای سیاهی دارد و چین و چروک صورتش
شبیه وقتهایی است که تو صدساله می شوی
موهایت سپید می شود
و دندانی نداری
که گاز بگیری صورتم را
وقتی تنها می گذارم تو را در این جزیره دورافتاده
که هیچ پرنده ای در آن لانه نمی سازد
گاه که خواب می بینم تو مرده ای و
پیرزن جیغ می کشد
جیغ می کشد و مادرم می ترسد
من به دنبال تو
رد رفته ی کبوتران سفید رنگ را آب و جارو می کنم
که هیچ وقت باز نخواهند گشت
پیرزن جیغ می کشد
من با خواب های تو قد می کشم
جای دندان هایت بزرگ و بزرگ تر می شود
با این که می دانم صد سال است که مرده ای
اما هرروز قول می دهم که دیگر نخوابم...

پ.ن:عکس بالا به منزله تصور بارانیست که نمی بارد و تنها جنبه تزئینی دارد...
پ.ن:بگذر زمن ای آشنا ای آشنا/چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو بیگانه شو/چون دیگران با سرگذشتم
هرعشقی می میرد خاموشی می گیرد...عشق من نمی میرد.
پ.ن:این روزها بدجور دلم هوای بارن می کند.حیف که تابستان است.
پ.ن:پیروز باشید.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۲۲ ساعت توسط گلاره چگینی
|

