به یادت نمی آورم...
تا آن سوی خدا...
درذهنم مرورت می کنم
نمی دانم چرا؟
مرورت می کنم
حتی بیشترازشعرهایم که همه راازبرشده ام
بیشترازانتظاری که می کشم
تنهایی که دارم
ولی...
ولی به یادت نمی آورم
به همان اندازه که روزهای کودکی را
بادبادک هارا
لبخندهایی که زدم...
وقدم هایم که باتو
زیرآن همه بیدمجنو ن جاماند
خاطراتم که درگنجه مادربزرگ خاک گرفت
خوابهایم که بی خواب شد...
وعشق
این عشق که عاشق نیست
این عشق راچه بنامم
همان عشق که قصه اش شیرین است
همان که درزوال روزها
هرروزرنگی ازخودرا نشانم می دهد
یانه آنکه روزهابود
بی تفاوت...
وروزی که می خواستمش نبود
بی تفاوت...
قلبم راباخودبه روزهای دوربرد
ومن که سراسر شوروشوق بودم
وبی آرام وقرار...
سربه زیرشدم
وبی آرام وقرار...
...............................................................................
پ.ن:درود
پ.ن:خدایاخودم رابه تومی سپارم ازمن بسازهرآنچه راکه خودت می خواهی...
پ.ن:گاهی یادم می ره ازخداتشکرکنم برای زندگی...الان بهترین موقعیت...
خدایاشکرت...
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۰/۲۴ ساعت توسط گلاره چگینی
|
