تنهايي هيچ كدام از كلمه هاي توي شعرهايم نبود

بنويسمش
بسوزانمش
خاكسترش را
بسپارم ب بادهايي ك
سمت تو مي وزند
برسم ب تو ..
تنهايي تمام چيزهايي است
ك توي شعر هاي من
جا نشد
شبيه تصوير غم انگيز زني    ك
روي آينه ها بوسه مي زند
تا طعم لب هايش را

ب ياد بياورد ..


توی آلبوم های قدیمی

همیشه؛ لبخند می زنم   
ب قامت زنی ک
این روزها شده ام.
پشت پنجره ی خانه ت
شبیه بچگی ها ؛ آنقدر دور
گم می شوی در حلقه های خاکستری دود.
چشم هایم را ب پرده دوخته ام
ب مرد آن سوی پنجره
ب تنهایی خودم     این سوی تمام فکر هایی   ک
معلق مانده اند .