این سایه ی نصفه نیمه ... مال من!
بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد
.
.
.
ماهیان خستگی تورها را
فهمیده بودند
دریا حوضی بود
که در خانه مان جا نمی شد
و پدر ماهیگیری
که تورش دیگر لبخند نمی زد.
پ.ن۱:
گاهی برای زندگی کردن وقت کم می آوردم آنقدر که سرو ته کارهایم را می زدم و همیشه می ماندم در لحظه شروع در آغاز و نمی توانستم تا انتها بروم جایی که آرزو بود هدف بود و حالا وقت اضافه می آورم انقدر که دلم برای دویدن های گاه و بیگاه برای کمی خستگی تنگ شده ... خیلی ...