بی نام و نشان ...
نبض شهر در دست هایم جان می دهد
کودکی هایم
روی دستان مادر
رد پاهای خونین
سطرهای این شعر را
به دنبال خود می کشند
فریاد بزن
شاید این بار سربالایی صدایت
راهمان را کج کرد
ساکت که بمانی
کلاغ ها مزرعه کوچکمان را تکه تکه می کنند
کلمات،شعر را
سکوت،مرا
فریاد بزن
صدایت را در گوش هایم بریز
باید از این گلو
کمی هم خون بریزد
پ.ن:
۱."سربالایی صدایت" را در جایی شنیده ام شاید،در هر صورت مال خودم نیست این ترکیب.
