بی نام و نشان ...

 

نبض شهر در دست هایم جان می دهد

کودکی هایم
روی دستان مادر 

رد پاهای خونین
سطرهای این شعر را
به دنبال خود می کشند

فریاد بزن
شاید این بار سربالایی صدایت
راهمان را کج کرد

ساکت که بمانی
کلاغ ها مزرعه کوچکمان را تکه تکه می کنند
کلمات،شعر را
سکوت،مرا

فریاد بزن

صدایت را در گوش هایم بریز
باید از این گلو
کمی هم خون بریزد

 


پ.ن:

۱."سربالایی صدایت" را در جایی شنیده ام شاید،در هر صورت مال خودم نیست این ترکیب.

  

 

شعرهای من در دانوش

 

ناگاه آنچه فکر نمی کرده ایم شد ...

  

این تفنگ ها
با چشمانی باز مرا شلیک می کنند

این بار
خودم قاتلت خواهم شد...

 

پ.ن۱:

اَلا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ الْلَطیفُ الْخَبیرُ 

آیا آن خدایی که خلق را آفریده عالِم به اسرار آنها نیست؟ ..

ملک ۱۴

 

 پ.ن۲:

بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد ...

 

پ.ن۳: 

شعرهای من در دانوش

 

 

 

امروز بیستم دی ماه است...

 

زخمی بزن عمیق تر از انزوا اکنون ... 

 

و اما یک شعر خیلی قدیمی:

درخت که می شوی

زندگی

دختری است

که موهایش را باد می دهد

زیر سایه ات

 

آن برگ که می افتد

بوسه ای

که من از لب هایت می گیرم

 

زندگی اینبار

خنده کودکی می شود

که تاب اش را به شاخه ای می بندد

و آدم هایی زمستان را از یاد برده اند

 

 من

لحظه

لحظه

دوستت دارم را،بر تو حک می کنم

و تو

قطره

قطره

جان می دهی

 

پ.ن۱ :

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود

خیالش لطف های بیکران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سر گران کرد

 

 

زهر باید خورد و انگارید قند...

 

 

این شعر را با هیچ عسلی نمی توان شیرین کرد

حتی با رنگ

چشمان تو...

 

 

پ.ن۱:

بگذار از دریچه ی چشم تو بنگرم لبخند ماه را

 

پ.ن۲:

و چه تنها من

 

همه ی ما...!

 

 

صبح یک مشت کلمه در دست پدر

ظهرها خودم هستم با صدایی گرفته

باران اسیدی می شوم عصرها بر پیاده روهای پاییز

و شب ها دیگر مادر را به یاد نمی آورم...

 

چند نفر بودم

         و تو هیچ وقت من نبودی

 

پ.ن۱:

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم...

 

 

 

...

 

سکه

سکه

دنیا را

در قلکم قایم کرده است

مادر

برای آینده ای

که هنوز ...

 

پ.ن:دوستی با هرکه کردم خصم مادر زاد شد...

پ.ن:سرزمین مجازی ادبیات و اندیشه...دانوش

 

 

فقط یک گله...از تو

 

چشم هایت را ریز تر می کند

من را درشت تر

از وقتی  عینکی شده ای

من هی قد می کشم

و تو هی کور تر...

 

 

 

 

نبسته ام به کس دل...نبسته کس به من دل

ماهی کوچکم

تمام تنگ را

گریسته است

 

دریا را

تنگ،تنگ

من...