سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم...

 

حرفی هست و این بار تو نیستی!

.

.

.

از برخورد انگشتانم با موهای ات

چیزی نمانده

در این شعر باد طوری می وزد

که مرا با خود می برد

و ساعتی دیگر

در چند سطر بعد

سوت مداوم کتری

خواب ات را بر هم می زند.

 

 

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد...

 

.

.

.

از یک لبخند شروع شد     همه چیز

ادامه ام را بر دوش گرفته ام

و می دوم

و این تنها یک قسمت از من است

که همراه تو فرار می کند