دیگر...

ما،

من و این قطار

به مقصدی می رسیم

که هیچ کداممان منتظرش نیستیم

...

حالا دیگر نمی دانم

با قطار هشت و سی دقیقه صبح

به کجا می رفتم...!

برای پریشانی رویاهایم...

 اگر

به گذشته باز گردم

دیگر

با یک بوسه

در پستوی خانه مادربزرگ

عاشقت نخواهم شد...

---------------------------------

در افکار دختری

مانده در کودکی

تو

هنوز هم

مثل باربی های گران قیمت،

زیبایی...

مادر!!!

---------------------------------

این تفنگ ها

با چشمانی باز مرا شلیک می کنند 

...

این بار

خودم قاتلت خواهم شد...

---------------------------------

 

پ.ن:حالا دیگر با جرأت می توانم بگویم که من یک شکست خورده ام.

ساعتها نوشتم اما ...