دیگر...
ما،
من و این قطار
به مقصدی می رسیم
که هیچ کداممان منتظرش نیستیم
...
حالا دیگر نمی دانم
با قطار هشت و سی دقیقه صبح
به کجا می رفتم...!
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۷/۱۷ ساعت توسط گلاره چگینی
|
ما،
من و این قطار
به مقصدی می رسیم
که هیچ کداممان منتظرش نیستیم
...
حالا دیگر نمی دانم
با قطار هشت و سی دقیقه صبح
به کجا می رفتم...!
اگر
به گذشته باز گردم
دیگر
با یک بوسه
در پستوی خانه مادربزرگ
عاشقت نخواهم شد...
---------------------------------
در افکار دختری
مانده در کودکی
تو
هنوز هم
مثل باربی های گران قیمت،
زیبایی...
مادر!!!
---------------------------------
این تفنگ ها
با چشمانی باز مرا شلیک می کنند
...
این بار
خودم قاتلت خواهم شد...
---------------------------------
پ.ن:حالا دیگر با جرأت می توانم بگویم که من یک شکست خورده ام.
ساعتها نوشتم اما ...