می خواهم به آسمان بروم


زندگی رابه یادنمی آورم
آغازی بود
براین همه تنهایی
آغازراخوب به یاددارم
گریه بی امان
پایان کجاست؟
شایدهمین روزهاپایان است
این روزهااول همه چیزجدایی است
چشمانم هنوزکه هنوزاست
به دردوخته شده
سوی چشمانم ازبی خبری
به دنبال خبررفته
ومن درتاریکی
می شمارم گذرثانیه های ناتمام را
واژه هایم همه خیس شده اند
انگارکه باران کارخودش راکرد
این همه برایت شعرگفتم
اماهنوزسوی چشمانم برنگشته

پ.ن:خودم رابه خدای خوب الرحمان می سپارم ومی گویم سبزوپرشورباشیدوبمانید.
برایت دعامی کنم
هربارکه خورشیدهمیشه،غروب می کند
وهربارکه عطرتورانفس می گشم
من برایت دعامی کنم
آن روزهایی که عطرگل ها
زیردانه های سفیدبرف فراموش می شوند
وقطارمی رودومی آید
وقطره های باران
یک به یک
زیرپای عابران پیاده له می شوند
برایت دعامی کنم
برای آمدنت

پ.ن:امروزمی خواهم تادیرنشده هم آوابابهترین ترانه ای که بلدم ببوسم دستهای فرسوده مادرم را...
لطفا یکی منودعاکنه!!!
وپاییزمی ایدبه استقبال این روزها
واین منم که بادستهای کوه دوسلام فاصله دارم
وبه عطسه های پاییزخیلی،خیلی حساس هستم!
وتوپیرمی شوی درحس پاییز
من فقط فرسوده می شوم باعطسه های پاییز
مرگ سلام می کندبه یک لحظه
بی شک،اوبی من هم خواهدزیست

ولی من این منم
که به عطسه های پاییزحساسم
ومرگ سلام می کندبه
لحظه هایم...
پ.ن:لطفا یکی منودعاکنه!!!!