این شعر را برای تو گریسته ام

از خیابان های پاییزی

از سردی کوچه های بی انتها

از تکرار واژه های بی حرف

از تو

می گریزم

به تو

 

چند قدم مانده

کمک...!

 

شهر مردگان

 

کاش گره روسری گلدارت را محکم می بستی

این شب

نباید به صبح می رسید

 

 

پ.ن:دختری

اینجا

ستاره هایش را

در سرمای پاییز گم کرده است

آیا همین که

تمام عمر خود پاییز را گریسته ام

بس نیست؟

دیوانگی به وقت پاییز...

از گونه های تو آغاز می شود

این زمستان...

 

از لب های من بالا می رود

دیوانگی

 

 

دختری از آن روزها...

عنوان ندارد

بوسه باشد برای وقتی دیگر...

 

پاییز

با این نگاه فرار کرد.

-------------------------------------------

پ.ن:حالا که رفته ای

سراغ کلمات نمی روم

خسته و بی حوصله اند

ترانه نمی خوانند      

         شعر نمی شوند   (محمد رضا عبدالملکیان)

 

 

...

این شعر با اسم تو آغاز شد

مادر بزرگ

که گم می شود

در خرابه های خانه

دیگر هیچ آسمان خراشی

خاطراتم را زنده نمی کند

--------------------------

جای خالی مردی

اینجا

در سکوت!

حالا دیگر نمی شود.

بی رویا ...

--------------------------

پنجره اتاقم

تمام دنیا را در خود دارد

من حتی می توانم از آن

خانه گرم

همسایه روبه رویی را ببینم.

--------------------------

از این همه حرف

که از دهان تو

         پرتاب می شود

هیچ کدام

به اندازه یک دوستت دارم

به من نمی آید.

 

 

پ.ن:خرم آن روز کزین منزل ویران بروم     راحت جان طلبم وز پی جانان بروم