سایه که راه می رود،مرد بی اندازه می خندد
سایه حرف می زند ومرد نگاه هایش را نگاه می کند
که گاه آویزان می شوند روی بند رخت...
تا کمی خشک شوند،کمی باد بخورند
وتو نفس بکشی بوی یاس را که در ادامه بادها می آید
سایه حرف می زند وموهای مرد روی سرش چروک بر می دارد
سفید می شوند...می ریزند
سایه که راه می رود،مرد می خندد ودنبالش می غلتد گوشه دیوار
مرد حتماً با همان خورشیدی می آید
که شبیه هر چیزی می توانست باشد
شاید سونامی بود،شاید هم نه!
یا آفتاب که بیاید وقرن یخ زده را ذوب کند
تا غرق شویم میان این همه دروغ،این همه درد
شاید هم دریایی شود که مثل کشتی ای از دل دریا بیرون بیاید
«بادبان ها را بکشید»
نه، می تواند سیب کالی باشد
که هنوز نرسیده است،در راه است،می آید
مرد گاز می زند سیب را
وگوشه همان دیوار ادامه راه های دنیا را می گیرد
مرد که سیب را گاز می زند
سایه را در گور می اندازند
وسیب هیچ وقت نمی رسد تا از روی درخت بیافتد
«نیوتون جاذبه را جایی میان راه گم می کند
و آدمها میان دو اتفاق می مانند:
اتفاق زندگی ومرگ»
سایه را در گور می اندازند
و هیچ کس نمی داند
سایه ومردش چه زندگی خوبی داشته اند...
پ.ن:
مهم نیست
بگذارآدم های این حوالی
خیال کنند
من دیوانه ام
من بازهم باتوحرف می زنم