زندگی
اشک وآه وکینه
کینه روزهایی که رفته
وحسرتش رابردلم گذاشته
ونفرت
نفرتی بزرگ
ازروزهایی که نیامده
روزهایی که می آید
وازدورسیاهی رابه من نشان می دهد
ومن ازترس به خود می لرزم
ترازتنهایی
تنهایی بی آغازوپایان
اشک وآه وکینه
کینه روزهایی که رفته
وحسرتش رابردلم گذاشته
ونفرت
نفرتی بزرگ
ازروزهایی که نیامده
روزهایی که می آید
وازدورسیاهی رابه من نشان می دهد
ومن ازترس به خود می لرزم
ترازتنهایی
تنهایی بی آغازوپایان
هنوزیادم هست روزایی که حال خوشی نداشتم.هیچکس حتی به حرفام گوش نمی داد.نعره هاودادوفریادهامو هیچکس جوابی نداشت.
فقط،فقط لبخندی بودکه کاش لااقل ازروی عادت نبود...
حالابماندکه هرکی پیش خودش درمورم چی فکرمی کرد...
حالاکوچکترین حرکتی که می کنم چشم هابازمی شن وباهرنجوایی گوشهاتیزمی شن که شایدسوژه تفریح امروزصاحبانشون باشن.
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي. اصلا آره اون موقع یاغی بودم ازدست همه عاصی بود ولی اون موقع کجابودیدحالا که همه چیزوازترس فکرای ناجورتوخودم می ریزم تا ببینم کی کم می یارم...تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.

قرارمان اين نبود... اما...
مختصر انگيزه اي آمده که تا حرام نشده بايد آنرا به کاري زد.
بقيه اش با خودتوخدا...