گلستانه
دشت هایی چه فراخ!
کوهایی چه بلند!
درگلستانه چه بوی علفی می آید!
من دراین آبادی،پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری،ریگی،لبخندی....
.
.
لب آبی
گیوه هاراکندم،ونشستم،پاهادرآب:
من چه سبزم امروز
وچه اندازه تنم هوشیاراست!
نکنداندوهی سررسدازپس کوه.
ظهرتابستان است.
سایه هامی دانند که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن وپاک،
کودکان احساس!جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.
آری!تاشقایق هست زندگی بایدکرد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۵/۲۲ ساعت توسط گلاره چگینی
|