تا آن سوی خدا...

شایدبهارنام دیگرتوباشد...

عطرتمام این روزهای بهاری
دربدن من می پیچد
ومن
صبح هابه خلوت
اتاق خواب درهم ریخته خودمی روم
فقط صبح ها
تاازآن پنجره آمدنت راببینم
ببینم چنددرخت دیگرجوانه زده؟
چندکبوتردیگرخودکشی کرده.
عطرتمام روزهای بهاری در من
می پیچد
وخون دررگ های من
می لغزد
درزیرپوست کدرمن
بالامی رودوبازپایین می آید
عطرتمام روزهای بهاری
زنده می کند
من راکه بارفتنت
روزهاست مرده ام...
این حوالی هاهنوزهم باران می بارد
هنوزهم کبوتران کوچه مان
جلدچشم های تواند
کبوتران اینجا
درسرگردانی نبودنت خودکشی می کنند
...................................................................
  پ.ن:
کوچه های شهرم پرشده ازعطرتو
بهارقول داده اول فروردین به دیدنم بیاید
                           نمی دانم شایدبهارنام دیگرتوباشد...
........................................
برای همه آنهایی که امسال درنبودعزیزی سفره شان شش سین دارد
برای همه آنهایی که سبزی حضورکسی راکم دارند.