حر فهایم بو می دهد
گمانم اثر همان قرصهاییست
که دیروز مادرم برای تازگی کلمات به خوردم داد
قرصهایی که خودش
حالا سالهاست برای از یاد نبردن آرزوهای کودکی اش می خورد
اینجا همه چیز بوی تند نفتالین می دهد
و من
فال حافظم را باز گم می کنم
در دل خاک حافظ درد می کشد
می دانم هر بار که فال بگیرم،حافظ یکبار دیگر جان می دهد
و تا هزاره ای دیگر که دنیا را سیاهی سر می کشد
هرچیزی که به تو مر بوط است
در ذهن من می گندد...
ذهن من به اندازه فراموشی های تو می شود
دنیایی که آدمهایش یکی یکی می روند تا ته خط...
می روند تا جایی که آسمان ته می کشد
وآخرین قطره باران را من بانفتالینی دیگر سر می کشم.
پ.ن:دلم می خواهد مثل پدرم باشم...روزش مبارک.
پ.ن:رویای کودکی ام درد می کشد/آنقدر که هرروز بیشتر فراموشش می کنم.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۱۴ ساعت توسط گلاره چگینی
|