مادر بزرگ

که گم می شود

در خرابه های خانه

دیگر هیچ آسمان خراشی

خاطراتم را زنده نمی کند

--------------------------

جای خالی مردی

اینجا

در سکوت!

حالا دیگر نمی شود.

بی رویا ...

--------------------------

پنجره اتاقم

تمام دنیا را در خود دارد

من حتی می توانم از آن

خانه گرم

همسایه روبه رویی را ببینم.

--------------------------

از این همه حرف

که از دهان تو

         پرتاب می شود

هیچ کدام

به اندازه یک دوستت دارم

به من نمی آید.

 

 

پ.ن:خرم آن روز کزین منزل ویران بروم     راحت جان طلبم وز پی جانان بروم