صبح یک مشت کلمه در دست پدر

ظهرها خودم هستم با صدایی گرفته

باران اسیدی می شوم عصرها بر پیاده روهای پاییز

و شب ها دیگر مادر را به یاد نمی آورم...

 

چند نفر بودم

         و تو هیچ وقت من نبودی

 

پ.ن۱:

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم...