همه ی ما...!
صبح یک مشت کلمه در دست پدر
ظهرها خودم هستم با صدایی گرفته
باران اسیدی می شوم عصرها بر پیاده روهای پاییز
و شب ها دیگر مادر را به یاد نمی آورم...
چند نفر بودم
و تو هیچ وقت من نبودی
پ.ن۱:
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۰/۱۵ ساعت توسط گلاره چگینی
|