از سلینجر تا ... اینجا!
شاید لکنت چشم های من
تصویر تو را
قاب می گیرد
در میدانی
که تنها یک اسم
ماند بر آن
لکنت حرفهای من
راه آب را می بندد
گلوی شعر را خشک می کند
دست کلمات را می برد
گوش ها را کر می کند
و گوشواره ها را ...
پ.ن:این شعر برای خالی نبودن عریضه می باشد(پ.ن را عشق است)
پ.ن:
.. دعا می کنم وقتی به سراغ روانکاور می روم آنقدر دور اندیش باشد که از یک متخصص پوست هم بخواهد در جلسات شرکت کند. از یک متخصص پوست دست. از دست زدن به بعضی آدم ها دست هایم زخم شده. یکبار توی پارک زمانی که فرانی هنوز کالسکه ای بود دستم را روی پس سرش گذاشتم و زیادی آنجا نگه داشتم. یکبار دیگر در سینما لوئو در خیابان هفتاد و دوم وسط فیلمی ترسناک این قضیه با زویی تکرار شد. او شش یا هفت ساله بود و رفت زیر صندلی تا یک صحنه ی ترسناک را نبیند. دستم را روی سرش گذاشتم. بعضی سرها و بعضی رنگ ها و جنس موی آدم نشان و علامتی دایمی بر دستم می گذارند. چیزهای دیگری هم هست. یکبار شارلوت از دستم فرار کرد به بیرون استودیو و من هم لباسش را گرفتم تا بایستد و نزدیک من باشد. یک لباس نخی زردرنگ که من عاشقش بودم چون خیلی برایش بلند بود. هنوز یک لکه ی لیمویی-زرد کف دست راستم هست ... خدایا اگر مشکل من اسمی در پزشکی داشته باشد همان بدبینی معکوس است! .. چون من فکر می کنم که مردم نقشه می کشند شاد و خوشبختم کنند ...
تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران ..