بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد

 

.

.

ماهیان خستگی تورها را

فهمیده بودند

دریا     حوضی بود

که در خانه مان جا نمی شد

و پدر     ماهیگیری

که تورش دیگر لبخند نمی زد.

 

پ.ن۱:

گاهی برای زندگی کردن وقت کم می آوردم آنقدر که سرو ته کارهایم را می زدم و همیشه می ماندم در لحظه شروع در آغاز و نمی توانستم تا انتها بروم جایی که آرزو بود هدف بود و حالا وقت اضافه می آورم انقدر که دلم برای دویدن های گاه و بیگاه برای کمی خستگی تنگ شده ... خیلی ...