سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم...
حرفی هست و این بار تو نیستی!
.
.
.
از برخورد انگشتانم با موهای ات
چیزی نمانده
در این شعر باد طوری می وزد
که مرا با خود می برد
و ساعتی دیگر
در چند سطر بعد
سوت مداوم کتری
خواب ات را بر هم می زند.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۲/۱۷ ساعت توسط گلاره چگینی
|