رویاها هنوز هم می توانند

پشت پنجره اتاقم دریا شوند

و یا جنگلی که فقط

چندتا از درخت هایش

به منظره این اتاق می آید. 

چشم هایم در لباسی جا ماند

که به اندازه بلوغ یک واژه جا داشت

حرف هایم در گوش های کسی که

به اندازه کرم ابریشم

پروانه شدن را فهمید.

حالا خودم را

درون زنی می بینم که

کودکی را لای گل های پیراهن چند سالگی اش

در یک غروب بهاری گریسته.

 

پ.ن: من جنون دارم شاید ... انگار که صبح ساعت چهار با تو دور پارک فرح می‌‌دوم و منتظر می‌شوم تا بیایند و من و تو را ببرند در سال ٣٣ اعدام کنند ... گاهی هم به جلو می‌دوم، می‌بینم آنهایی که در سال ٣٣ ما را اعدام کردند در سال ۵٨ اعدام می‌شوند .. "

رضا براهنی ...خطاب به پروانه ها..